هنر و ادبیات


+ یادی از زنده یاد استاد عبدالله فرادی مدرس انجمن خوشنویسان ایران

یادی از زنده یاد استاد عبدالله فرادی

نویسنده : محمد روزبهیmohammad rouzbehi ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ تیر ،۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ با استاد عباس اخوین

نویسنده : محمد روزبهیmohammad rouzbehi ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نشستی با هنرمندان تاتر پیرامون تاریخ شفاهی تاتر خراسان

نویسنده : محمد روزبهیmohammad rouzbehi ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تبریک سال نو

شعری از استاد نوید حبیب الهی بمناسبت سال نو

هر سال خجسته عید نوروز تو باد

هر روز تو نیک تر ز دیروز تو باد

بر مرکب آرزو و بر زین مراد

پیوسته سوار بخت پیروزتوباد

نویسنده : محمد روزبهیmohammad rouzbehi ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ وعده خوبان

خدا کند که یار ما جفا نکند

اگر کند برقیبان کند بما نکند

وفا بئعده نکرد از هزار یک آری

هزار وعده خوبان یکی وفا نکند

شعر از : (شادروان محمودفرخ)

نویسنده : محمد روزبهیmohammad rouzbehi ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ خرداد ،۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ زندگینامه شادروان علی اکبر واعظ کرمانى (شیخ برپا)

ازیادداشتهاى دکتر على میلانى
استاد تاریخ ادبیات  دانشگا ه استانبول 
گوینده ای که هیچ گاه برمنبرجلوس نکرد
او ذاکرى مخلص بود وایستاده سخن مى گفت
شادروان علی اکبر واعظ کرمانى (شیخ برپا) از گویندگان و وعاظ بزرگ و مشهور استان خراسان است. آن روان شاد در سال ١٢۶١ خورشیدى در سیرجان کرمان متولد شده و به علت فوت پدر و مادرش در کودکی یتیم و سرپرستی او به عهده عمویش آخوند ملاعباس که در مشهد اقامت داشت واگذار گردید.
ملاعباس مردی ادیب ، فرزانه  و خوش قریحه بود و با شاهنامه فردوسی، خمسه نظامی، مثنوی معنوی و دیوان اکثر ادبا و عرفا آشنایی داشت. او صاحب قهوه‌خانه ای در مشهد بود که به «قهوه خانه ملاعباس» اشتهار داشت وامروز در مثل مشهور خاص وعام است 
در آن زمان که سینما وتلویزیون  وجود نداشت  یکی از تفریحات مردم مشهد حضور در قهوه خانه و استماع نقالی شاهنامه  و در ایام محرم پرده خوانی بود، در بیرون قهوه خانه وبراى طبقات مختلف  مسابقات و سرگرمی  هایى از قبیل اسب سوارى ،  قوچ بازی، خروس بازی انجام می شد و همچنین قهوه خانه محل تجمع و مشورت مردم بود واز هر گروه اجتماعى در آنجا حضورداشتند ، قافله‌ها  ( کاروان ها ى )عازم کربلا از مبدا قهوه‌خانه به شریف آباد، سنگ بست و سپس عازم عتبات می شدند و در واقع سازمان دهی اعزام قافله های پایین خیابان (یکى از چهار محله مشهد آن زمان )از محل مذکور انجام می شد.
شیخ علی اکبر مدتی نزد عموی خود بود و نزد آن مرحوم علوم اولیه را فرا گرفت سپس تحت تاثیر حالات عرفانی که در ایام محرم برای او به وجود آمده بود به یکی از قافله ها پیوست  ودر سال ١٢٨٣عازم عتبات  شد و در نجف به محضر علما عظام آن روز نجف راه یافت و پس از تکمیل تحصیل و کسب اجازه از آن بزرگوان به مشهد مقدس بازگشت و کار وعظ و گویندگی را با روشی نو که خود مبدع و مبتکر آن بود آغاز نمود و بدواً مورد حمایت همشهریان کرمانی مقیم مشهد قرار گرفت و در تکیه کرمانیها به وعظ و خطابه مشغول شدو بزودى آوازه 
سخنوریش فراگیر شد وبه سایر شهرهاى خراسان ازجمله شیروان ، قوچان ، بجنوردگسترش یافت. 
او در کار گویندگی روش و سبک تازه ای را در پیش گرفت و با درک شرایط آن روز کشور برای تنویر  افکار عمومی کوشش فراوان نمود. به نقل ازمعتمدین مشهد که مجالس او را دیده‌اند. می گویند شیخ برپا در سخنرانیهای خود مجموعه‌ای از داستان، پند، امثال و حکم و خوشمزگی‌ها بیان می کرد که تا آن زمان معمول نبود که به زودی مورد توجه مردم قرار گرفت و منبر او با استقبال و توجه مردم همراه گردید. شیخ علی اکبر کرمانى در روش خاص خود مقاصد سیاسی را در قالب داستان، طنز، وامثله و ایهام بیان می کرد و روز به روز به تعداد ارادتمندانش افزوده می شد
آنهائی که منبر او را دیده اند می گویند در صحن نو (آزادی) و یا جامع گوهرشاد و تکیه کرمانیها جمعیت زیادی اجتماع می نمودند حتی گاهی مردم برای استفاده از منبر او که در روستاهای اطراف انجام می شد راههای دور را با علاقه می پیمودند. سخنرانیهای آن مرحوم در روستای گل خطمی مشهد وحضور انبوه و گسترده مردم که از مشهد برای استماع سخنرانی می رفتند گواه صادقی است بر این مدعا که آن مرحوم تا چه اندازه دردل مردم روزگار خود جای داشته است  ٠به علت  حضور انبوه و رونق مجالسى که او سخن مى گفت واقبال وتوجه مردم  به نحوه معیشت ایشان که موجب گرایش بیشتر  اهالى مشهد شده بود مورد حسد حاسدان قرار گرفت و با آخرین سخنرانی که  در واقعه کشف حجاب در روستای گل خطمی  ایراد نمود وبه تایید مواضع شادروان حاج آقا حسین طباطبایى  قمى  سیاستهای رژیم را مورد انتقاد قرار داد اسباب دستگیری و بازداشت او را فراهم نمودند که از مهلکه گریخت، مدتی در منزل مرحوم  پدرم حاج اسد آقا میلانى پنهان بود و سپس عازم عتبات عالیات شد. پس از آرام شدن اوضاع   از عتبات مراجعه وهر روز به تعداد علاقه مندانش اضافه می شد .رویکرد واقبال مردم  براى دعوت ایشان به شرکت در مجالس به حدى بود که گاهی برای شرکت درتکایا و مجالس با کمبود وقت روبرو مى شد
در سال ١٣٢٣به بیماری  تنفسى مبتلا شد که به تدریج سخنرانی را برای اومشکل وبتدریج ازسخن گفتن
بازماند در سال ١٣٢۵به رحمت ایزدی پیوست و به دستور حاج علی نصراله ‌نیا بزرگ کرمانیهای مقیم مشهد در مقبره خانوادگی آنان در صحن نو (آزادی) در جوار امام رضا (ع) به خاک سپرده شد.
شیخ علی اکبر اصولاً ایستادهسخن می گفت و از منبر و صندلی استفاده نمی کرد و ودر مجالسى  که  به ندرت واز نظر تسلط بر مستمعین بر منبر می قرار مى گرفت ، موقع سخنرانی  از جای خود بلند می شد و توجه بیشتر مردم به او معطوف می گردید در ذکر مصائب عاشورا   با احترام وحالتى خاص پای منبر می ایستاد و در همان حال  ذکر مصیبت را در قالب  اشعار سوزناک بیان می نمود به نحوی که  از شدت هیجان و گریه از ادامه سخن باز می ماند و یکی از مداحان اهل بیت مجلس او را ادامه می داد. روی همین اصل که ایستاده سخن می گفت به شیخ برپا معروف گردید یعنی شیخى  که ایستاده سخن می گوید.
او از ذاکرین مخلص حضرت اباعبداله الحسین (ع) بود و از حضرات آقایان سید ابوالحسن اصفهانى وحاج آقا حسین طباطبایى قمى صاحب اجازه بود ٠شادروان حاج سید میرعیسى اسلامبولچى و روانشاد حاج سید تقى صفوى وبسیارى ازمعتمدین مشهد اظهار کرده اندکه  شیخ على اکبر هرچه ازمردم دریافت میکرد با وسواسى خاص  به نیازمندان میرسانید وخود در وجوه واصله تصرف نمى نمودوبراى امرار معاش خویش به  خرید وفروش انواع انگشترى عقیق وفیروزه وکتابهاى  خطى وقدیمى مى پرداخت ٠
امروزه در ایام سوگواری محرم وسیله قدما در تکیه کرمانی های مقیم مشهد خدمات آن بزرگوار یادآوری می شود  در محله پایین خیابان و در بافت قدیمی شهر مشهد کوچه بزرگی است که یازده کوچه از آن منشعب می شود ، مردم آنرا به نام ایشان (شیخ برپا) نام گذاری کرده و یاد و خاطره او را همواره گرامی داشته اند.
 
برای شادی روان درگذشتگان زندگینامه این سخنور آزاده را برای دیگر دوستان بفرستید. 
 
نویسنده : محمد روزبهیmohammad rouzbehi ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شنیدنی ها

> زندگی حکایت آن یخ فروشی است که از او پرسیدند :

فروختی؟ گفت: نفروخته تمام شد.

 

> کودکی که امواج لنگه کفشش را از او گرفته بود روی ساحل نوشت

دریا دزد کفشهای من !

مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه ها نوشت :

دریا سخاوتمندترین سفره هستی !

موج آمد و جملات را شست و تنها این پیغام را باقی گذاشت :

برداشت های دیگران را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی.

> محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکنش هم ، بر نمی دارد.

 

نویسنده : محمد روزبهیmohammad rouzbehi ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شعری از احمد شاملو

این شعر را قبل از انقلاب شنیده بودم و تا جایی که یاد دارم  احمد شاملو اشاره اش به  انقلاب سپید  طاغوت بود ، شعر زیبایی بود امیدوارم شما هم لذت ببرید

   با چشم ها...

 

با چشم ها

           زحیرت این صبح نا به جای

خشکیده بر دریچه ی خورشید چارتاق

بر تاک سپیده ی این روز پا به زای

دستان بسته ام را

آزاد کردم از

زنجیرهای خواب.

 فریاد برکشیدم :

« ــ اینک

            چراغ معجزه

                               مَردم!

تشخیص نیم شب را از فجر

در چشم های کوردلی تان

سوئی به جای اگر

مانده است آن قدر،

تا

 از

   کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمان شب

پرواز آفتاب را !

با گوش های نا شنوائی تان

این طرفه بشنوید:

در نیم پرده ی شب

آوازه ی  آفتاب را!»

 

دیدیم!

       ( گفتند خلق نیمی )

                              پرواز روشنش را ، آری!» 

 

نیمی به شادی از دل

فریاد بر کشیدند:

 

« با گوش جان شنیدیم

آواز روشنش را!»

  

باری

من با دهان حیرت گفتم:

 

« ای یاوه

         یاوه  

                یاوه، 

                        خلایق!

 مستید و منگ؟

                  یا به تظاهر

تزویر می کنید؟

از شب  هنوز مانده دو دانگی.

ور تائبید و پاک و مسلمان ،

                                      نماز را

از چاوشان نیامده بانگی!»

   

  

هر گاو گند چاله دهانی

آتشفشان روشن خشمی شد:

 

« این گول بین ، که روشنی آفتاب را

از ما دلیل می طلبد.»

 

توفان خنده ها...

 

« ــ خورشید را گذاشته،

                              می خواهد

با اتکا به ساعت شماطه دار خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند

                                 که شب

از نیمه نیز بر نگذشته ست.»

  

توفان خنده ها....               

 

من

 درد در  رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جانم

                              پیچید.

 

سرتاسر وجود ِ مرا

                       گویی

چیزی به هم فشرد

 تاقطره ئی به تفتگی ِخورشید

جوشید از دو چشمم.

از تلخی تمامی دریا ها

در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.

 

 آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب

تنها ترین حقیقت شان بود،

احساس واقعیت شان بود.

با نور گرمیش

مفهموم بی ریای  رفاقت بود

با تابناکیش

مفهوم بی فریب صداقت بود.

 

( ای کاش  می توانستند

از آفتاب یاد بگیرند

که بی دریغ باشند

در درد ها و شادی ها شان

حتا

   با نان خشکشان.ــ

و کاردهای شان را

جز از برای قسمت کردن بیرون نیاوردند.)

ۀ

 افسوس!

          آفتاب

مفهوم بی دریغ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودند و

اکنون

با آفتابگونه ای

                  آنان را

این گونه

         دل

            فریفته بودند!

 ۀ

 ای کاش می توانستم

خون رگان خود را

من

   قطره

   قطره

   قطره

   بگریم

تا باورم کنند

 

ای کاش می توانستم

                          ـــ یک لحظه می توانستم ای کاش ـــ

بر شانه های خود بنشانم

این خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند که خورشید شان کجا ست

و باورم کنند

 

 

ای کاش

می توانستم.

 

 

 

احمد شاملو- مرثیه های خاک                         

نویسنده : محمد روزبهیmohammad rouzbehi ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ مهر ،۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد